تبليغاتX
badbaby

سلام،خیلی سلام،خیلی خیلی سلام 

چه خبر؟خوش میگذره؟

اینبار میخوام نوشتم و مستقیم بیارم رو صفحه مانیتور،بدون چرک نویس و پاکنویس کردن

به خدا دلم خیلی تنگ شده.خجالت نکش بهم بگو برو بچه سوسول،بهم بگو با این هیکلت خجالت نمیکشی؟

ولی هر چی بگی بازم میگم:خو دلم خیلی تنگه خو

دلم برا خاطراتم یه ذره شده،اما چه بکنم که جرات برگشت و مرور کردن ندارم،یه جورایی دلم یه جوری میشه،نمیدونم تا حالا برات پیش اومده یا نه ولی به خدا اصلا حس خوبی نیست.خیلی بده نتونی خاطرات خوب گذشتت و مرور کنی.

اره شاید برات عجیب باشه،همه خاطرات گذشتم خوب بود که اینم فقط به خاطر ادمای فوق العاده خوبی بود که دور و برم بودن(ممنون که بودین و به بودنم معنا دادین)

خیلی جالبه،جالبه که جرات نکنی بری سراغ خاطرات خوبت چون دلت میسوزه که دیگه هر چی از ادما و محل خاطره هات فاصله میگیری شانس تکرارش کم و کمتر میشه،کم و کمتر تا صفر

دلم میلرزه وقتی دارم به این شانس لعنتی صفر نزدیک میشم،وحشت دارم از وقتی که بیام اینجا و ببینم هیچ اشنایی نیست که من و به گذشتم برگردونه

دلم برا بغضم میسوزه،میسوزه و غرورش نمیذاره جاری بشه

از عجز خودم بدم میاد که توانایی ساختن سدی برا جلوگیری از پیشروی زمان رو ندارم

بیچاره ثانیه ها که هر کاری میکنن از روزنه های روزهای گذشته راهی به بازگشت ندارن

دلم برا همه ادما میسوزه که با این ادعاشون نمیتونن با یه عقربه ثانیه شمار زپرتی مقابله کنن

و یه سوال:

اگه یه ماشین زمان بسازن چقدر برا سوار شدن و به عقب برگشتن تلاش میکنی؟

 (یه کم بهم ریخته نوشتم،ببخشید)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 15:22  توسط badbaby | 
اره من کوته فکرم.

من دوست ندارم به صرف فقط داشتن پدر و مادر و اجداد مسلمون،بهم بگن مسلمون.

من دوست ندارم یه سری کارای روتین و انجام بدم چون خیلی وقته خیلی ها دارن بدون سوال و جواب انجامش میدن.

من حق دارم از بزرگترم در مورد علت خیلی از کاراش بپرسم،حق ندارم؟چجور اون علت همه کارای منو ازم میخواد.پس فکر نکنم این کار بی احترامی باشه.

من نگفتم اون منو دوست نداره،اره مغز من گنجایش دونستن خیلی از چیزا رو نداره ولی من حق ندارم اندازه گنجایش مغزم بدونم؟

من بچه ام و خیلی نق نقو ،خیلی هم ایرادگیر،میخوام بدونم خدام چقدر میتونه بنده نق نقشو تحمل کنه.

پس همیشه سعی کن به اونی که داره در خلاف جهت رودخونه شنا میکنه احترام بذاری همونجوری که اون داره سعی خودشو میکنه از کنار اونایی که با سرعت ازبغل دستش رد میشن احترام بذاره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 10:44  توسط badbaby | 
سلام خدا

حالت خوبه؟......اصلا سوال خوبی برا شروع نبود،نه؟

خب معلومه که حالت خوبه،اخه تو خدایی.مگه میشه خدا بود و بد بود.

نمیدونم چرا دارم می نویسم.حتما بنده گستاخی ام،یا شاید به قول بعضی ها از راه راست منحرف شدم.خب حتما بنده بی پروایی ام که دارم اینجوری با خدای خودم حرف میزنم.

گفتم خدای خودم....ببخش که منه گناهکار تو رو مال خودم می دونم،اخه تو خدای خوبایی ما رو چه به خدا.

اره،من بدم و حتمنم جهنمی.منتظرم وایسم روبروی اون ترازوی بزرگ و دقیقت تا چربش گناهام و ببینم،بعدشم منتظر باشم تا دو تا دیو کشون کشون بندازنم تو اتیش و با خنده هاشون شاهد سوختن و ضجه زدنم باشن.

تو هم میای از اون بالا من و میبینی،مگه نه؟....این چه سوالیه،خب حتما میای و می بینی.وحتمنم خیلی خوشحالی،خرسندی از اجرای عدالت،مگه نه؟

خب معلومه که خوشحالی،راستم میگی،حق داری.اخه بساط گناه اینجا پهنه،هر جا پا می ذاری گناه و گناه و منم نتونستم از پس این امتحان بر بیام،درسته؟ازمونی که وقتش یه عمر بود.یه امتحان با نمره منفی و خیلی عادلانه.

"انسانهای محترم شرکت کننده در ازمون،توجه فرمایید که هر سوال غلط شما ۱۰ پاسخ صحیح را از بین خواهد برد"

این جمله بالای برگ امتحان بود،نمیخوای بگی که امتحان اسونی بوده؟

راستی یه لطفی در حقم میکنی،...کارنامم و میدی ببینم؟میخوام ببینم کدوم درسم و ضعیف بودم،کدومش و منفی زدم.

حالت خیلی خوبه،میدونم.اگه منم برا دادن چیزی به کسی ازش میخواستم  جلوم زانو بزنه و گریه کنه حالم خوب بود.

خب دیگه چه خبر،چه خبر از اون بالا بالاها،از اون بالا ادما خیلی کوچیک دیده میشن،نه؟

راستی،شنیدم خیلی بخشنده ای،خیلی خیلی بزرگی،پس باید با یه تشکر قلبی بنده های کوچیکت راضی بشی مگه نه؟

اخه چرا عزیزترین کسای ادما رو میگیری بعد میگی حقمه،خودم دادم و خودمم میگیرم؟

چرا ادما از ترس عذاب هیچوقت جرات نکردن حرفی بزنن؟

چرا وقتی عمو تم در مقابل ارباب لگری وایساد و کشته شد افسانه شد ولی چرا هر کی این نامه رو میخونه که من توش جواب چند تا سوال و خواستم فکر میکنه کافر شدم و خونم حلال؟

یه چیزی بگم نمیگی نمک نشناسم؟

میخوام بگم اگه بخشنده ای پس چرا شیطون رو نبخشیدی؟اگه بخشنده ای پس چرا باید خوشمزه ترین میوه یه باغ ممنوعه باشه؟

میدونم،میدونم که میخوای بگی همه اینا برا امتحان بوده،میدونم.اینو معلمای دینیمون از دبستان کردن تو کله مون.اخه این چه سوالیه که من میکنم.

پس یه سر به بیمارستان بزن،برو بخش دیالیز،به اون جوون زرد رنگ کنار پنجره نگاه کن و اون لوله سرم به قطر یه شیلنگ که تو دستشه.این امتحانه؟

اون زن و میبینی که نتونسته بال بال زدن بچه هاشو از گشنگی تاب بیاره و برا سیر کردنشون دست به هر کاری زده.اینم امتحانه؟

یا یه جای بهتر،برو بهزیستی،بچه های عقب مونده ذهنی مادرزاد رو که میبینی؟همننایی که همه با ترحم بهشون نگاه میکنن...این چی،اینم امتحانه؟

چیه،بهت برخورد؟میخوای عذاب روی سرم نازل کنی؟میخوای سلامتیم و به خاطر سوالام ازم بگیری تا قدر عافیت رو بدونم؟

میدونم،حالا حتما میخوای یه کفر و یه نا امیدی که دوتاشم از گناهای کبیره است رو تبصره کنی پایین پروندم،نه؟منم حتماباید منتظر بارش عذاب الهی تو اینده به جرم ناسپاسی باشم،درسته؟

.........................................................................................................................................

حالا یه سوال از شما ادما دارم.شمایی که این نامه رو اتفاقی خوندی.فقط بدون تعصب به خودت جواب بده.

چرا نماز میخونی؟برا کم نیاوردن جلوی نکیر و منکر تو شب اول قبر،یا رهایی از اتیش اخرت؟

چرا سعی میکنی خوب باشی؟برا تصاحب هر چه بیشتر باغهای بهشت،نشستن کنار جوی اب و چیدن انگور از یه وجبی بالای سرت؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 13:51  توسط badbaby | 
اهای اقا،اهای خانم،اینجا خیابونه ها.

اهای اقا،اهای خانم،محض احتیاط،این خیابون یطرفه است ها.

اهای اقا،اهای خانم،این کمربند رو برا قشنگی نذاشتنا.

 اهای اقا،مگه داری سر میبری،اهای خانم خودت رو نزن به کوچه علی چپ،با تو هم هستما.

خیابونه تنگ و یطرفه زندگی رو انداختی تخته گاز خلاف کجا داری میری؟ اینجا قانون داره ها،شهر هرت نیست سرت رو انداختی زیر هی سبقت غیر مجاز میگیری.

 اون تابلوی گنده هشدار رو روبروت نمی بینی؟پس پدال گاز رو شل کن.....هنوز سرعتت زیاده،شل تر. مطمئن باش مامورای راهنمایی و رانندگی اینجا با کسی شوخی ندارن،اصلانم اهل رشوه مشوه نیستن.

 میدونی اگه تو این جاده خلاف کنی جریمت چیه؟ اینجا اگه تخلف ازت ببینن دوباره میبرن میذارنت اول خط.تو که دوست نداری دوباره از اول شروع کنی،دوست داری؟

 اهای اقا،اهای خانم........هیچی،فقط میخواستم بگم جون جدت احتیاط کن.

این جاده مثل جاده مسابقه های فرمول یکه،اینجا فقط یه جاهای مشخصی میتونی اطراق کنی.

 اهای اقا،مگه خوابی،حرکت کن همه رفتنا،اهای خانم تو چرا اینقدر تند میری؟ یه وقت زبونم لال سر پیچ فرمون از دستت در میره میری ته دره ها.

بازم میگم،اینجا جاده زندگیه،تنگ و باریک،یکطرفه،یه ذره پر از چاله چوله!!!!،پر از دست اندازهای بلندی که تراکتور بخواد رد شه شکمش میگیره، یه جاده پر از پل،پر از دره،اصلانم حصار نداره،در مواقع بارندگی هم خیلی لغزنده.

اوه...اوه،خوردیم به برف و بوران،یه وقت زنجیر چرخ یادت نره با خودت برداری،روغن و اب رادیات رو حتما چک کن،سیستم گرمایی روهم،زاپاس با خودت برداریا.

نزدیک بود یادم بره،از همه مهمتر،با خودت همسفر برداشتی؟یه وقت جو گیر نشی بی همسفربزنی به دل جاده ها،خیلی خطرناکه،یهویی میبینی وسط راه موندی،اونوقت دست تنها میخوای چیکار کنی؟ حتما یه همسفر محکم و قابل اطمینان با خودت بردار،یه همراه،یکی مثل خودت،یه همراه خوب،یه همراه خیلی خوب. پس تو را به خدا به خاطر همسفر خوبتم که شده یواش برو،.......هنوز داری خیلی تند میریا،یه کم یواشتر.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 12:19  توسط badbaby | 
از همون بچگی هم ندونستم شنگول و منگول و حبه انگور اخرش تونستن از تو شکم گرگه بیان بیرون یا نه؟

اخه میدونی چیه؟

همیشه شبا وقتی مامانم داشت قصش رو برام تعریف می کرد نزدیک به اخرای قصه خوابم می برد.به خاطر همین وقتی رفتم کلاس اول و خوندن و نوشتن یاد گرفتم موقعی شروع به خوندن قصه ها می کردم که به اخراش برسم.

همیشه می ترسیدم،می ترسیدم نرسم قصه ها رو تموم کنم.به همین خاطر قصه خودم رو زود شروع کردم تا اخرای قصه بیدار باشم و خوابم نبره.ولی هیچ وقت فکر نمیکردم اخر قصه یه همچین پایانی در انتظارم باشه.

اخه میدونی چی شد؟

اخر قصه خودم،شکستم.خرد شدم.

دفتر قصم رو انداختم تو انباری و قسم خوردم دیگه نرم سراغش،دیگه پشت دستم رو داغ کردم که سراغ هیچ قصه دیگه ای هم نرم.تا جایی که دوست داشتم خوندن و نوشتن رو هم فراموش کنم.

ولی میدونی چی شد؟

نتونستم.هر کاری کردم نتونستم.باور کن نتونستم دفتر قصمو بذارم کنار.به خاطر همین درست چند روز بعد قسمم رو فراموش کردم و دوباره رفتم سراغش،دوباره شروع کردم به خوندنش.

اخه تو که نمیدونی چیه.

خیلی دوستش داشتم.خیلی بهش عادت کرده بودم.کلی به خاطرش منت خدا رو کشیده بودم.

ولی اینا رو حتی یه بار هم بهش نگفتم و اون هم هیچوقت نفهمید.

تازه یه مدت هم گمش کردم .یکی از دوستام اونو برداشته بود،تو این مدت خیلی نگرانش بودم.اما دفتر قصه من برا اون خیلی بزرگ بود و پسش اورد.نمی خوام بگم برا من کوچیک بود ....نه اتفاقا منم براش کوچیک بودم.

دوباره رفتم سراغش،برش داشتم و شروع کردم به خوندنش.اما اینبار خیلی ارومتر خوندم.

اخه میدونی چیه؟

دیگه نمیترسیدم که شاید به اخرش نرسم.اخه اینبار دیگه اخرش رو میدونستم.

خیلی اروم خوندم و شروع کردم به غلط گیری.

اخه میدونی چیه؟

میخواستم ببینم کجای قصه من اشکال داشت که اینجور پایانی رو برام رقم زد.

ولی میدونی چی شده؟

الان که به وسطای قصه رسیدم ترس تموم وجودم رو گرفته.موندم.نمیدونم قصه رو ادامه بدم یا نه؟

نمیدونم دوباره تا اخرش برم یا بذارمش زمین تا یکی دیگه اخر قصه رو تغییر بده و دفتر قصه منو با خودش ببره؟

تو فکر میکنی قصه من همینجوری که دارم میخونمش اخرش تغییر کرده باشه؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 14:55  توسط badbaby | 
یه عصر دل انگیز تابستون،یه غروب بی افتاب جنوب،یه مخابرات بین شهری شلوغ گوشه یه چهارراه پر از بوق،صندلیهای راحتی انتظار،بوی ادکلن تند و کرمهای مارکدار خارجی،عدم رعایت قانونه پسرا اینور دخترا اونور!!!

یه پسر،یه دختر،درست کنار هم،یه مانتو سرشار از فرهنگ و تمدن!!!یه شلواره صدرحمت به شلوارک،نمایش ساقهای برهنه و براق زیر نور سفید رنگ مهتابی،مرگ حیا،سلطه بی چون و چرای اهریمن،یه چشمک خیلی ساده با یه دیکشنری معنا،یه لبخند ملیح نمکین در پاسخ،ایما و اشاره،لمس دستهای گرم و ملتهب نا اشنا،نمایش یه تئاتر مستهجن رایگان.

نیم ساعت بعد،گوشه ی دنج پارک،خنده های بلند تهی از شرم،گذر سریع زمان،چند روز بعد،یه خلوت کاملا خودمونی و.......و پایان سراسر تراژدی نمایش مستهجن توی مخابرات بین شهری شلوغ گوشه یه چهارراه پر از بوق و....در نهایت عادت.

اما اینور،یه دانشکده علوم پزشکی فسقلی با دوتا و نصفی دانشجو وسط برو بیابون خدا،یه خوابگاه اینور،یه خوابکاه اونورتر.

استشمام بوی گند سیگار توی راهرو،سوزش تمام بدن با یه نصفه استکان الکل ۹۶درصد،گره نگاه های مریض در هم،یه دختر،یه پسر،دو تا موبایل،استفاده بهینه از امکانات به روز شده مخابرات!!!!،رویت هزاران باره ی:مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمیباشد،فضای مسموم بی اعتمادی،نقطه اوج بی پروایی،پادشاهی گناه،سلطنت شهوت،مرگ وجدان کاری،نگاه بیمار گونه مریض به هم اتاقیه معصوم،به همکلاسیه بی گناه،نیشخنده به من چه.

ردو بدل شدن دو تا شماره تلفن ناقابل،دوستی،گذر سریع زمان،هوای مطبوع پژو ۴۰۵ دودی رنگ،در هم امیختن خنده ها و گم شدنشان در صدای بامبو بومب موزیک،یه مهمونیه خیلی ساده و......وپایان سیاه راهی بی بازگشت.

و به اندازه دو تا شهر اونورتر،یه خونه ساده،یه بابا و مامان پیر،شاید هم جوون،یه سفره،دو لقمه نون حلال،یه کاسه ماست و خیار،یه دسته نون محلی،اشکای دلتنگی مامان سر جانماز،دعای بابا خارج از هوای مطبوع پژو ۴۰۵ تو بارش بی امون گرما،چشم های خشک شده به جاده،چشم انتظار ورود یه دانشجو،افتخاره یه خونواده!!!

 

توی یه خونه ساده،یه بابا و مامان پیر،شاید هم جوون،بی خبر از مخابرات شلوغ گوشه یه چهارراه پر از بوق،بی خبر از یه دانشکده علوم پزشکی فسقلی با دوتا و نصفی دانشجو وسط برو بیابون خدا.

و هزاران چه باید کرد و چه باید شد تو ذهن من و تو،و هزاران علامت سوال سرگردون.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 19:25  توسط badbaby | 
وقتی فکر میکنی هیچکی رو نداری.وقتی برا پیدا کردن یه جفت گوش شنوای ناقابل شب اینقدر خیابونای بی هیچکس رو گز میکنی که پاهات از جون میشن.وقتی خودت رو ناسازگارترین شی با دنیای دور و برت میدونی.

وقتی یه کلمه از صد پاراگراف حرفاتم نمی فهمه.وقتی نگاهت رو نمی تونه ترجمه کنه.وقتی حرکاتت رو نمی تونه به زبان گفتاری برگردونه.وقتی از حرفات سو برداشت می کنه.وقتی به اندازه یه ارزن هم برات ارزش قایل نیست.وقتی برا دل تنگیهات تره هم خورد نمیکنه.وقتی زل میزنه تو چشات و به سادگی شکستن شیشه پنجره همسایه خوردت میکنه.

وقتی گریه هات و می خنده. وقتی خنده هات و مسخره میکنه.وقتی به بارون چشات به اندازه ابی که یه روز بارونی از پاچه شلوارش می چکه اهمیت نمیده.وقتی از ۳۶۵ روز سالش یه روزش هم به نام تو بدبخت نیست.

وقتی نمکدون به دست واستاده بالا سر زخمات.وقتی به اندازه بچه گربه گوشه حیاطشون هم دلش برات تنگ نمیشه.وقتی چپ میره راست میاد پا میذاره روت و رد میشه.وقتی از اون بالا بالاها داره بهت نگاه میکنه.وقتی از دیدنت سیر شده.

وقتی با رو برگردوندنش بودنت رو می بره زیر سوال.وقتی گرمای سلامت هم نمیتونه سردی سکوتش رو بشکنه.وقتی وسط بازی همون موقع که چش گذاشتی بی خبر میذاره میره.وقتی جواب سبز لبخندت رو با زرد پوزخند میده.وقتی پاسخ اعتمادت نگاه سراپا شکشه.

وقتی سادگی تو،تو دنیای شلوغ و مدرنش جایی نداره.وقتی قصه تلخ تنهایی ات برا اون یه نمایشنامه بی سرو تهه.وقتی براش تکراری شدی.وقتی ادم حسابت نمی کنه.وقتی حاضره تو رو با یه تل مو یا ساعت مچی تاق بزنه،تازه یه چیزی هم سربده.

ببخشیدا.....وقتی محل سگ هم بهت نمیذاره.وقتی مثل احمقا باهات برخورد میکنه.وقتی زیر نگاه سنگینش لهت می کنه.وقتی دلسوزیهات پشیزی براش ارزش نداره.وقتی دلش یه ذره هم واسه دلت به قول بابا بزرگ قیژی ویژی نمیره.وقتی خیلی استوار و ریلکس به ویران شدنت خیره شده.

تو همچین شرایطی باید..........باید.....

نمیدونم باید چکار کرد.         تو باشی چکار می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 15:47  توسط badbaby | 
یه بعد از ظهر کسالت اور بهاری و دوباره کلاس.

همه داشتن چرت میزدن.اگه استاد حضور و غیاب نمیکرد عمرا یکیشون می اومد سر کلاس.الحمدالله همه هم غیبتاشون سر به فلک کشیده بود و کافی بود یه جلسه خواب بمونن تا روزی ده بار برن اموزش اتتماس کنن تا درسشون رو حذف نکنن.به خاطر همین اونروز استثناعا همه حاضر بودن.

استاد اومد.مثل همیشه یه چند نفری به نشانه احترام از رو صندلیشون نیم خیز شدن.

ـ خب بچه ها سلام.خسته نباشید.

این استاد هم حال داشت ها.اخه مگه میشه تو خوابگاه با اون سر و صداها یه ساعت خوابید،از ساعت ۸ صبح کلاس بود و ساعت یک بعد از ظهر خسته و کوفته نبود.

استاد کتابش رو باز کرد.یه نیم نگاه به کتاب و در حالی که سعی میکرد سر ماژیک رو در بیاره رفت پای وایت بورد و یه واژه انگلیسی نوشت.سر ماژیک رو گذاشت و رو به ما گفت:بحث امروزمون در مورد"کاردیاک".ووقتی نگاه سراپا گیج بچه ها رو دید ادامه داد:یا همون قلب.

درس شروع شد.از دهلیز راست،بطن چپ،بطن راست،دهلیز چپ،میترال و تکه پرونی همیشگی بچه ها،خنده چند لحظه ای و دوباره حکومت سکوت و خواب.

هر چه ساعت پیش می رفت بصورت تصاعدی بر تعداد اونایی که از دور کلاس خارج میشدن اضافه میشد.منم هوای ساعتم رو داشتم که یه موقع خدایی نکرده چند دقیقه ای بیشتر از وقت معمول کلاس نشینم.ربع ساعت دیگه مونده بود.

بچه ها رو یه ورانداز کردم.یکی دسته صندلیشو خوابونده بود ودر سایه هیکل تنومند جلوییش داشت چرت میزد،یه عده داشتن عرق ریزان و تند تند جزوه برمیداشتن که هی عقب می افتادن و رو دست هم سرک می کشیدن،یه عده غرو لند کنان از گرمای کلاس داشتن با تمام قدرت خودشون رو باد می زدن،چند تایی دستشون زیر چونه شون بود و معلوم نبود تو کدوم جشن تولد یا مراسم خواستگاری دارن سیرمیکنن،چند نفر هم داشتن با رد و بدل کردن کاغذ با هم حرف میزدن که هر چند وقت یه بار از صدای خنده نسبتا بلندشون کلاس از جا می پرید.

و استاد همچنان بدون توجه به احوال کلاس و بدون خستگی و هراس از تموم نکردن مبحث تا اخر ترم داشت ادامه میداد.

ــ خون از قلب توسط ائورت خارج میشه و توسط سیاهرگها دوباره به قلب میریزه.

به ساعتم نگاه کردم.فقط ۱۰ دقیقه دیگه مونده بود که نمره اول کلاس طبق عادت همیشگیش دستش رو بردبالا،همه به خونش تشنه بودن با اون سوالای لوسش.حتما دوباره میخواست شیرین بازی در بیاره.همیشه سوالاشو میذاشت ۱۰ دقیقه مونده به اخر می پرسید و ما بدبخت مجبور بودیم نیم ساعت بیشتر سر کلاس بشینیم.

استلد هم مثل همیشه با یه لبخند ملیح خواست که سوالشو بپرسه...اخ که اگه دستم بهش می رسید.

ــ استاد سیاهی ها از کجا به قلب می ریزه؟

معدود کسایی که بیدار بودن خندیدن و از صدای خنده شون اونایی که خواب بودن بیدار شدن و بعد از اطلاع از ماجرا یه پوز خند زدن و  دوباره رفتن تو چرت .ولی خیلی ها هم حواسشون رو جمع کردن.

یکی پرسید:بچه ها راستی خوبیها از کجا میاد تو قلب و خونه میکنه؟

یه نفر هم از اون ته تهای کلاس بدون اینکه دستش رو بلند کنه یواش گفت:عشق چی؟استاد اون از کجا به قلب نفوذ میکنه؟

بحث حسابی بالا گرفته بود و استاد برا اولین بار مشتاقانه شنونده بود.

یکی گفت:قلب خیلی خود خواهه.پرسیدن چرا؟جواب داد:اخه بیشتر اکسیژنی که میاد بهش رو خودش مصرف میکنه.

یه نفر در جوابش گفت:نه اتفاقا خیلی هم از خود گذشته است.اینهمه کار در مقابل برداشتن فقط یه ذره از اکسیژنی که اونم حاصل کار خودشه چیزی نیست.تازه اون اکسیژن رو بر میداره تا بمونه و باعث موندن بقیه بشه .خودخواه ماییم که تا میتونستیم به بهانه های بیخود اونو محدود کردیم.

چند نفری به نشانه تایید سرشون رو تکون دادن.و یکی از اون وسطای کلاس گفت:نباید بذاریم قلبمون سیاه بشه اخه حیفه اینهمه اکسیژن صرف یه جای تاریک و بی مصرف بشه.

یکی از درسخونا هم گفت:استاد به نظرتون اینکه بدیها وارد قلب میشه یا خوبیها خیلی راحت میره مشکل نارسایی دریچه های قلب نیست.

ــ استاد چرا قلب بعضیها بزرگه و قلب خیلیها خیلی کوچیک؟

ــ استاد چرا دریچه قلب بعضیها با یه نسیم میخوره به هم و شیشه هاش می ریزه پایین؟

ــ استاد بالای کارت عروسی خواهرم بزرگ نوشته بود"پیوند قلبها"این یعنی چی؟

ــ استاد ببخشید ها...ولی چرا هر کی هر غلطی میکنه قلبش رو به صلابه می کشن؟

ــ استاد دل به دل راه داره یعنی چی؟

غرق در صحبت قشنگ بچه ها بودم که خیلی اتفاقی چشمم افتاد به ساعتم.خشکم زد.یک ساعت گذشته بود و بچه ها همچنان بدون خستگی و هراس از اینکه بحث ممکنه تا اخر ترم تموم نشه داشتن ادامه میدادن.

ولی خیلی حیف شد.اخه اون ساعت گذشت،ترم هم تموم شد و ترمهایی که بعد اومدن و یه عالمه سوال بی جواب روی دستمون موند که موند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 16:31  توسط badbaby | 
همه ما یه خدا داریم،این یعنی خدای من خدای توه و خدای تو خدای خیلی هاست.
 
فکر نکن میتونی اونو مثل اسباب بازیهای دوران بچگی بیاری تو اتاقت و زیر تلنبار لباسات قایمش کنی تا وقتی خالت اینا میان خونه تون بچه های خالت نتونن ببیننش.
 
فکر نکن خدا نشسته و مات و مبهوت خوبیهای توه،فکر نکن اون مونده که تو چقدر خوبی،خیال نکن خیلی بالایی،بقیه رو زیر دست ندون.اینو باور کن که از تو بهتر خیلی ان،خودت رو علامه ندون.
 
اصلا ببینم تو کی ای که در مورد بنده های خدا قضاوت میکنی؟به نظر خودت دو رکعت نماز اینقدر زیاده که میتونه این اجازه رو بهت بده که بشینی جای اون بالایی و در مورد پایینی ها تصمیم بگیری؟فکر میکنی اینقدر بزرگ شدی که بتونی بقیه رو به قضاوت بشینی؟
 
سر خودت رو کلاه نذار،فکر نکن خیلی جوونی و تا مرگ خیلی فاصله داری،اینقدر سعی نکن به خودت بیخودی دلداری بدی.اون که پیغمبر خداست میگه من پام رو که از زمین برمیدارم نمیدونم زنده ام تا بذارم زمین،اونوقت تو از خود راضی و گستاخ خودت رو فرسنگها از مرگ دور می بینی؟
 
 باور کن خیلی ساده میتونه اتفاق بیفته.یه عصر دل انگیز که تریپ زدی بری بیرون یه ماشین میزنه بهت و چهار چرخت میره اسمون.
 
بیچاره،اون دنیایی هم هست.تو که صبح تا شب نشستی و داری در مورد مردم بد قضاوت میکنی و نظر شخصی خودت رو به صورت زنده در اختیار دوستات میذاری و دید اونا رو در مورد یه نفر منفی میکنی خودت فکر میکنی نظر تو چقدر میتونه تو سرنوشت یه نفر تاثیر بذاره؟
 
خوش باور ساده تو فکر کردی با دو روز روزه شدی مشاور خدا تو امور بنده هاش؟چند روز دیگه همون موقع که اعلامیه فوتت رو با سریش چسبوندن رو دیوار همون خدایی که تو فکر میکردی وزیر دست راستشی دمار از روزگارت در میاره.
 
اون خدا که واسه خودش خداییه و اگه بخواد بزنه به تریپ بی عدالتی از دست هیچ بنی بشری هیچ کاری بر نمیاد وقتی با اون کارنامه سیات روبروش وامیستی برا اثبات کارای ناجورت هزارتا دلیل میاره و چند برابرش سند میکوبه توی اون سرت و کلی شاهد عینی داره و این یعنی اخر عدل و عدالت.
 
اونوقت تو،تو بدون داشتن هیچ دلیل و داشتن هیچ برهانی میگی:فلانی بد،فلانی خرابکار،فلانی دروغگو و فلانی جهنمی.
 
یکی هم نیست بهت بگه تو رو سننه؟اخه به تو چه؟اخه گول چیچیت رو خوردی که اینطوری دور بر میداری؟
 
حالا هی صبح تا شب بشین نماز بخون،تو سجدت اشک بریز قطره ای نیم لیتر،اینقدر سرت رو محکم فشار بده روی مهر که جمجمت تغییر شکل بده،اینقدر وسطتابستون توی گرما روزه بگیر که از گشنگی و تشنگی چشات از حدقه بزنه بیرون.
 
ولی فقط یه کلمه بگو همسایه ما بده و حتما جهنمیه واسه اینکه رفتی در خونش برا نمک و اون گفته ندارم چون واقعا نداشته و تو به تریپ قبات بر خورده چون فکر کردی اون داره دروغ میگه.
 
چرا پیش خودت فکر میکنی که همه اگه بخوان خوبی بکنن باید بیان پیش تو ثبتش بکنن تا تو باور کنی.یه کم مثبت اندیش باش،نمیخوای باشی؟خب نباش به جهنم ولی تو رو به جون مادرت قسم تا از کسی شناخت کامل پیدا نکردی در موردش بد حتی فکر هم نکن.
 
دور از جون زبونم لال یه وقتی بعد از صد سال تالاپی می افتی میمیری و اونجا جد و ابادت رو میارن جلو چشمت ها.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 12:14  توسط badbaby | 
سادگی مرد...یه جمله دو کلمه ای ساده که اینروزا هر جا بری اگه یه کم دقت کنی میتونی ببینیش.و همین جمله ساده یعنی اینکه:

اینروزا برا زندگی توی این دنیا باید بشی یکی مثل خودش.باید بتونی سرش کلاه بذاری،بتونی نامرد باشی،باید مردانگی توت مرده باشه.در صورتی میتونی دووم بیاری که بوی گند و کثافت خرابکاریهات از دو کیلومتری به مشام برسه.

باید یه روبند سیاه بدذاتی بکشی رو صورتت و خنجر به دست توی کوچه های تاریک شب این شهر خاموش و راکت از پشت خنجر بزنی.باید بزنی،چون اگه نزنی میزننت.اگه دلت نیاد خونه همسایه رو روی سرش خراب کنی باید زیر خرابه های کاخ ارزوهای بر باد رفتت بپوسی.

اگه نسوزونی به اتیشت میکشن و خاکسترت رو به باد میدن.اگه دلت به حال شاخه های سبز بسوزه تا به خودت بیای از ریشه میخشکوننت.

درست مثل فیلمای راز بقا،اگه بخوای زنده بمونی و زندگی کنی باید بتونی خیلی راحت زندگی بگیری.

هیچکی نمیاد دودستی و با احترامات ویژه عسل زندگی رو قاشق قاشق بریزه تو حلقت.میدونی قانون چیه؟باید خودت این عسل رو با مومش با چنگ و دندون از زندگی دیگرون بکنی.

توی شهر گل طبیعی گیر نمیاد برا ابراز احساساتت به عزیز ترین کست باید گل مصنوعی بدی به دستش،تازه اونم اگه گیرت بیاد.

اینروزه مشک کجا بود.باید ادکلنای الکلی بزنی به خودت که اونم بوش یه ساعته میپره میره اسمون خدا.

اینروزا اگه شکار نکنی شکارت میکنن.اسیر نکنی با بی چشم و رویی میبرنت اسارت اونم همراه با اعمال شاقه.اگه تور نندازی مثل اب خوردن می افتی به قلاب.

اینروزا اگه بخوای انگشت بکنی تو سوراخ سد و یه شهر رو نجات بدی،فردا صبحش به جرم سوراخ کردن سد میگیرن می برنت.میدونی چرا؟چون اینروزا خوبی به کسی نیومده.

اینجور فداکاریها رو فراموش کن.چون همه دارن واسه خودشون میدون.کسی نمیاد دست تو رو بگیره و از خط پایان ردت کنه.باید توی راه اینقدر پشت پا بزنی تا بتونی از این خط پایان لعنتی رد بشی.

خلاصه اینکه اینروزه با تکه چوب سادگی نمیشه دل به دریای مشکلات زد.چرا؟

خب...واسه اینکه غرق میشی بدبخت ساده.چکار کنی؟

خیلی راحت...یه تبر بردار و شبونه بیفت به جون جنگل سرسبز همسایه ویه کشتی نوح بساز و برو به سلامت.چی....؟عذاب وجدان میگیری؟

اصلا نگران نباش .وجدان دردت هم مال یکی دو بار اوله.وجدانت که فیوز پروند برات عادی میشه و دیگه از کارات حالت به هم نمیخوره.

...ولی خودم هم اینو میدونم...خیلی هم خوب میدونم که تو نمیتونی این کارا رو انجام بدی.حاضری ناجوانمردانه خنجر بخوری ولی هیچوقت   خنجر به دست نشی.یه جورایی طرفدار بازی جوانمردانه ای.

معتقدی با سادگی میشه تو چرخه تکامل موند و پیروز مبارزه راز بقا بود.اما خودت هم میدونی که برای موندن باید بگردی یکی مثل خودت پیدا کنی.ناراحت نشی ها،ببخشید ولی نسلتون در حال انقراضه. 

پس پیدا کردن یکی مثل خودت کار مشکلیه ولی غیر ممکن نیست.اصلا غیر ممکن نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 16:32  توسط badbaby | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام

نوشته ها و متن های این وبلاگ نظرات شخصی من میباشد و ممکن است با عقیده های شما چندان سازگار نباشد منتظر حرفهای صمیمانه شما هستم

پیوندهای روزانه


آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1386
آذر 1385
مهر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
پیوندها
پرستاری 83
خرابات مغان
قالب ساز
پرستاری82
badbaby2
gharahghag
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM